December 30, 2003

تکه‌ تکه‌های من

با این همه جسد در چشم هایم
جايی کنار صدای آوارم
تمام که نه
بوی زنی را گرفته ام که به خاک نشسته است.

nemayeshgah.jpg

این روزها سخت است نوشتن برایم. فاصله دارم با خودم وکلمه . قبلا گفته ام سالهاست دغدغه ام رنگ است و خراش. از همین رو، الان که می نویسم چیزی در من فرو می ریزد، شبیه همان صدای ویرانی که چند روز پیش اتفاق افتاد. سکوت که نه ، شب هفت بغض است. نمایشگاهی دارم نهم ژانویه، اگر چیزی فروش داشته باشد متعلق به بازماندگان این اتفاق شوم است. دستم کوتاه است . با این حال منت دوستانی را دارم که همراه من اند.

Posted by Kianusch at December 30, 2003 10:41 PM
Comments

سلام چقدر لذت بخش است وقتي ادم هميشه جايي براي رفتن داشته باشد توي اين كوير

Posted by: فرزانه مرادي at August 2, 2004 5:49 PM

و قايق هميشه تن هاست

Posted by: farzanehmoradi at June 14, 2004 1:44 PM

سلام.

دستان هنر که کوتاه نیست.می آفریند و می دمد . امروز چنین که باید.
اما فردا اما با کاهیدن شمایان زن مخدوش بیرون می آید از قاب با سینه ای که
آب حیات و عشق می تراود از آن.

قدر کاهیده شدنتان را می دانیم که ما هم می کاهیم با شما. قدمی باهم و کلامی . در بم نمایشگاهی به پاست .تصاویر زنی است که سینه ای روشن دارد پر از نور سخاوت و مهر.

زنده باشید . بادرود

Posted by: جواد-ق at January 14, 2004 2:13 PM

سر زدم موفق باشيد

Posted by: سیاهکل at January 12, 2004 8:03 PM


زندگي معناي مجهولي است که ناخواسته وبي اختياري وارد ان ميشوي وبي انتخاب واختياري باان وداع ميگوئي بي انکه خطي ازاين؛سرناخوانده؛: را تغييري دهي .واقعا چه بي احساي وبي وفاست اين معناي مجهول .دردهايش را به دوش مي کشي باخفت ها وذلت هايش سرميکني بي انکه روزنه اي ازمعناي خود رابرتوجلوه دهد.درعوض مرگحداقل شهامت ان دارد که پوزخندي به ان مجهول زند.لحظه مابين هستي ونيستي لحظه ورود به مرگ چه باشکوه ميتواند باشد. لحظه اي که پوزخند مرک نمايان ميشود چه حالي است وتو هرانچه بوده : دردها خوشي ها ولذائذي که چون خود افريدکارش(زندگي) مجهول واني است را ت مي کني وبراين پوزخند سجده مي کني

Posted by: بوف كور at January 11, 2004 7:53 AM

شما هم بلاگ خوبی دارید. موفق و موید باشید.

Posted by: علیرضا دزفولیان at January 10, 2004 9:44 PM

سلام كيانوش.اي كاش نوشتن اينگونه براي همه سخت شود./كيانوش مياي داستانمو بخوني لطفا!

Posted by: amir at January 10, 2004 1:51 PM

سلامي دوباره به عزيزي ديگر
ميخواستم اگر اجازه دهي از مطالب وبلاگت در يك ماهنامه ويژه زنان استفاده كنم
موفق باشي

Posted by: hora at January 6, 2004 8:43 PM

با تمام احساست نوشتي تكه تكه هاي تو ان قدر عزيزند كه بايد ستايش شوند

Posted by: hora at January 6, 2004 12:19 PM

salama ziz ziba neveshti be ma hams ari bezan bye

Posted by: arezoo at January 6, 2004 9:36 AM

بوي خاک ... بوي خاکي که به جان همه مان نشسته است ...

Posted by: کيوان at January 6, 2004 8:46 AM

واقعا شعر هاي نابي مي نويسيد...

Posted by: persona at January 4, 2004 11:11 PM

اجازه هست لينكتون رو بگذارم تو بلاگم ؟

Posted by: سارا at January 4, 2004 5:27 PM

كيانوش - عزيزم ...
داغانم .......داغان
انگار دارم خفه ميشم اين روزها

Posted by: mahin at January 4, 2004 12:09 AM

كيانوش عزيز خسته نباشي... دستت پر است و باند. دستشان را مي گيري. موفق باشي.

Posted by: فرين at January 2, 2004 5:39 PM

آنقدر سياهي را بخراش كه گم شود در سپيدي نور.

Posted by: Toranj at January 2, 2004 1:00 PM

کيانوشي
آرزو دارم بيايم و از تو و نقش هات و همت زيبات چشم تازه کنم.

Posted by: ماهمنير at January 1, 2004 3:58 PM

سلام.........خرماي داغ فاجعه چه طعم گسي دارد........

Posted by: كربلائي رهام at December 31, 2003 9:14 PM

...
فقط مي شه سكوت كرد
گرچه سكوت هم آروممون نمي كنه

Posted by: سارا at December 31, 2003 4:57 PM