October 5, 2003

عبور

به رسم نفس هام خلاف تقدیر می روی حول من و رگ های بی تاب

و شتابی شبیه هوای آغوشهای پریشانی.

Posted by Kianusch at October 5, 2003 2:04 PM
Comments

يك ماهي ميشد ! پنج جمله جديد و ساعتها فكر ، ميگذارند فكر كني!؟

Posted by: Toranj at October 26, 2003 1:19 PM

سلام به روز باشی

Posted by: mehdi at October 24, 2003 5:24 PM

حالا که زحمت مردم نادان برداشته شد، چيزی بنويس!

Posted by: مسيحا at October 23, 2003 9:40 AM

پريشان...

Posted by: hamoon at October 20, 2003 11:38 PM

تاريخ بر برف تازه مي نويسد...با رد پای تو ... هر آنچه را که بر پيشانی تو نوشته بودند .... توقف مکن ... به راهت ادامه بده....رو در روی اين ديوار برفی...جهان پبرامون به خاموشی مي گرايد ... آنگاه که سايه قد مي کشد و از انتهای راه سبز مي شود....انگار کسی آنجا چشم براه است...سايه ها ما را به دوردست می برند بی اشاره ای به مقصد.. سرزمين ما آنجاست که کلمات گرانبارند.....

Posted by: سكوت سرد ... at October 19, 2003 10:19 AM

سلام...
عبور كن از همه بي كسي ها تا آغوش عشق و داد بزن بودن را...
به ما سر بزنين...

Posted by: mehdi at October 15, 2003 6:28 PM

besyar ziba be man ham sari bezan.

Posted by: ali at October 14, 2003 7:25 PM

سلام...!
نمي دونستم شما وبلاگ داريد خوشحال شدم از اومدن به اينجا واز خبر بزرگ اين روزها.ازخانم موسوي چه خبر؟
باز سر مي زنم.
هميشه باشيد.

Posted by: fariba fayazi at October 13, 2003 2:47 PM

اينجا هميشه بوي خاك مي آيد...بوي خاكي كه نمناكه و طعم خورشيدو داره تو روزهاي ابري دلگير....

Posted by: مرضيه at October 11, 2003 9:20 AM

سلام ........ وبلاگ بسيار زيبايي داريد ....... زيبا تر از آن مطالب دلنشينتان بود ............ ديگران را هم غم هست به دل......... غم من ليك غمي غمناك است ......... شاد و سربلند باشيد ........... در پناه مهر

Posted by: شقایقghaasedak at October 8, 2003 9:32 AM

یاد روزهای قدیم. اگر چه زمان اون قدر یاری نکرد که با شما بیشتر همنشین بشویم. اما همان دو سه چند باری که با هم گفتگو کردیم غنیمتی بود. جمشید خان هم که صدای فوق العاده زیباش توی گوشم هست. عاشق شعر خواندن ایشون هستم. یادم هست بزرگداشت نیما بود در یکی از فرهنگ سراهای شمال تهران و جمشید چند قطعه از همسایه های نیما را خواند. صداش که حامل آن کلمات نیما بود چنان مرا مبهوت و حیرت زده کرد که هنوز هم به وضوح آن جلسه را بیاد دارم. ارادت ما را به ایشان مخابره بفرمایید.
اگر امکان سفر به کانادا داشتید قدمتان به روی چشم. مشتاقانه خواستار دیداریم. دیدن آدمهایی مثل شما در این دور دست ها غنیمتی است گران و نایاب.

بله. فضای شعرهای من خیلی عوض شده. اما هنوز در حال مشق کردن هستم. دفتر عاشقانه های بی دلیل هنوز در نیامده. اما شاید روز در آید. نمی دانم.

Posted by: ماه می at October 6, 2003 6:59 AM

حالا سوخته ي سيگارت...پوست من....جا پاي پنجره....بي كجاي افق....زني ميان پرده ي آخردير ميشود..........همه زيبا و عميق.....ممنون از اينكه با اومدنت منو خوشحال كردي ....هميشه باش... پايدار باشي....

Posted by: khorshid at October 5, 2003 10:48 PM

از پیش خورشید می آیم . آنجا باران می آمد . اینجا بوی خاک می آید.
بوی باران لای ملات بین آجر ها !
شاید بوی خاک عطر باران خورده در کهسار !

Posted by: zistan at October 5, 2003 6:22 PM