و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که تو را می بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا می بافند
فروغ فرخزاد
و این جا شکل همیشه متروک نفس
در برهنگی وقت های موقت
نیمی از من معنای دیگری می گیرد
کنار صدای رنگ پریده ی اعداد
و تو ...
بوی مطلق پوست در تابوت .
هزار عمر در خیابان مرده و بعد ...
صدای تو در انتهای دست هایم .
به رسم نفس هام خلاف تقدیر می روی حول من و رگ های بی تاب
و شتابی شبیه هوای آغوشهای پریشانی.