September 23, 2003

سمت تو نامتناهیست

خیال می کرد از او گذشته ام و ردش رسم همه ی این سالهاست در استخوانم


بی انتهای تنهایی روی دریا می رفت.

Posted by Kianusch at September 23, 2003 5:43 AM
Comments

salam matnhayee besyar ziba va girayee hastand omidvaram hamishe movafagh bashi

Posted by: nik foroogh at January 23, 2004 2:14 AM

وقتي استخوانيه سرد از كبود مرگ بالا مي آيد ... اضطرابهاي تو در خوابهاي من رنگ ميگيرد ... واقعا از اينكه با وبلاگ شما آشنا شدم خوشحالم ... خيلي وقته كه با سالي ها آشنا شدم و با اشعار زيباتون در زني به طعم خاك ... خوشحال ميشم به وبلاگ من سر بزنيد ...جاري و پايدار باشيد ...

Posted by: khorshid at October 1, 2003 10:26 PM

تمام حروف الفبا دراز كشيده اند روي سايه تاريك درختان، در صفي سپيد. چرا خاموشي؟

Posted by: mehdi at October 1, 2003 6:03 PM

...

Posted by: لاله at September 29, 2003 6:00 PM

كو ؟
پس در كدام پستوي اين بلم بلوا زده عاشقانه هات از شوري دريا و طعم گس گريه پهلو گرفته اند؟ كو پس.. كجاست روياي ريزش شنهاي شوق از جدار انگشت اشاره و شست كيميا؟ كو پس كجاست چلوار بلند نانوشته روزهاي دعا به درگاه بي خدا كه بيافرازيش و بار بردارد از بلنداي اين باد بي شكيب؟ كو موج؟ كو كناره و كو وهم شرجي داغ ؟ كلوخ به ديوار روبه دريا مياور كه دست و دل و دامنش تاب هيچ دوامي نياورد ...كدام جادو؟ كدام سياوش؟ حرف فتح ،هجا ميكني بانو .عاشقانه هات كو پس؟ ...كوچه از پي پسكوچه پديدار ميشود. چرا كسي كلاف اين گمشدگي را رشته نميكند. عاشقانه ها كجايند پس؟ عاشقانه هات كو....

Posted by: ادريس at September 28, 2003 11:16 PM

salaam refigh !
man taaze omadam be booye golhaaye baghet be inja keshide shodam!
chera baaz ham nemiyayee va gol toye in baaghe por gol nemikaari??

Posted by: Sara at September 28, 2003 9:31 PM

كيانوش عزيز؛ دوست خوب ناديده ام؛سلام.
متن هايت زيباست و گيرا اما تا مي آيي در آن شيرجه بزني و احساس بي وزني كني ؛ مي بيني تمام شد و تنها خماري آرزوي آن خلسه بي وزني برايت باقي مي ماند. البته اين نقص بر نوشته هاي تو وارد نيست بلكه بيشتر از من است و گرايشي كه به نوشتن و ديدن نوشته هاي بلند دارم . اين شايد اقتضاي اين دوران و تاريخ پرشتاب است كه بايد كوتاه نوشت و خوانندگان را عادت داد كه نيت نويسنده را از همان چند جمله كوتاه و گزيده در يابند اما ... در هر صورت برايت آرزوي تندرستي دارم .سرافراز باشي

Posted by: علي at September 28, 2003 10:32 AM

كيانوش جان..شعر زيبايي از تو ... نوعي زيبايي كه خاص شعر هاي توست.

Posted by: azade at September 26, 2003 9:25 PM

خستگی مثل ارتعاش يک گنجشک روی دست‌هايم خوابيده است.

Posted by: سايه at September 25, 2003 4:26 PM

سلام كيانوش

ما در ايران دوستان مشتركي داشتيم. مثل احمد پوري و مهين نيرومند. حالا هم كه شنيدم در اتريش دوست مشتركي داريم بنام قاصدك. وبلاگت، وبلاگ زيبا و خوبي است. شاد باشي.

Posted by: ماه می at September 24, 2003 9:53 AM

به خاطر وبلاگ خوب و زیبایی که دارید تبریک می گویم و برای شما آروزی موفقیت دارم. / گروه »آزادی در اسارت « متشکل ازچند نویسنده ی جوان و دانشجو با هدف رسیدن به آزادی و دمکراسی ملت ایران علاوه بر دعوت کردن آزاد اندیشان و آزادی خواهان جهت همکاری در وبلاگ از همه دوستان مشتاق به سیاست و آزادی جهت شرکت در بحث های سازنده و شنیدن اخبار مهم سیاسی دعوت میکند . عکس های اختصاصی ما که توسط خود اعضا گرفته شده از جمله فعالیت های مهم ما در ایران میباشد . با تشکر / گروه آزادی در اسارت

Posted by: Azadydaresarat at September 24, 2003 1:49 AM

چشم‌هايم را که می‌فشردم، از لای انگشت‌هايم جاری می‌شد سرخی لکنتی متراکم.

Posted by: هم‌سايه at September 23, 2003 5:22 PM

مرسی کيا جان! نيکو بود. ما را وقت خوش شد!

Posted by: داريوش at September 23, 2003 10:52 AM

و چون خاك آفريده شد .. آدم خلق گرديد ... و ناگهان زني آمد كه نمي دانم از خاك است يا آدم.. اما آنچه ميدانم نه آدم و نه زن هيچ كدام رنگ خاك و طعم آن را ندارند....آيا اين آدم بود كه مفهوم زن را آفريد ؟ و آيا زن فقط يك مفهوم نيست؟

Posted by: علی at September 23, 2003 10:46 AM