خیال می کرد از او گذشته ام و ردش رسم همه ی این سالهاست در استخوانم
بی انتهای تنهایی روی دریا می رفت.
همیشه صدام می کرد: مصیبت
روی تمام این سالهایی که تلنبار شده بود از شیارهای تن وحرف
و تراکم تخیل در نیمه رسیدن من به خطوط از پیش تعیین شده
و تلفظ تو .
چشم هاش از پشت آن شیشه ی کبود سخاوت بود
بر من که طعم خاک می دادم و بوی بیابان.
طرح دریا...