حدود ساعت پريده رنگ روی قاعدهی باد بود بر بند بند تنم
جایی که درست همانجا صدای استخوانهایم پیش میرفت تا
پارههای تو
سطری در من به سیم آخر میزند.
و ديگر حوصله صبر هم از انتظار سر رفته. دختر تو چرا نمینويسی؟
Posted by: سايه at September 8, 2003 10:35 PMکوتاه نوشته هايتان هم دوست داشتنی است و هم خواندنی. پايدار باشيد.
Posted by: ساغر at September 7, 2003 9:05 PMتنها چيز جالب وبلاگت
اين موسيقيست "كنى جي"وديگر هيچ
---خوب بهت روحیه دادم---
سطرهای مستور، شعرهای ناسرودهی ذراتِ پريشانم را پاره پاره تصوير کردند. قاعدهی من، چون ارتفاعِ پستِ هستیِ باد سوارم، بر شنهای روانی نشسته است که صحراهای خاموش تفتيده را طی میکند . . .
من دارم در ميان شنها، زير هجومِ باد و خاکستر، استخوان میترکانم! اصلاً تو کجا هستی؟
Posted by: قبلهی عالم at September 6, 2003 8:35 PMخوشم آمد.حرف بيشتري ندارم.
Posted by: امیر at September 6, 2003 5:10 PMدر بستر خواب، پلکهايم را گشودم. ديدم توی سرم سوسماری سايه يک کلمه متفکر را میجود. راستی فرهنگ لغتات را قرض میدهی؟
Posted by: همسايه at September 4, 2003 8:59 AMعزيزم برام حرف بزن .
دوستت دارم
سلام شاعر. نكند سبابه ات را بريده آن تيغها وقت پاشيدن قرمز به روي سياه؟ يا نكند بوي بوم به بامت برده باشد و برف بيوقت بساط بيتوته را برچيده باشد؟ اگر نه پس كجايي؟ همه بهانه ها از يك سو ميوزند. اما باد هم بهانه ميشود اگر كه روزگاري عاشقي كرده باشي و شاعري.....
Posted by: ادريس يحيي at August 31, 2003 9:00 PMخيلي لذت بردم.............
Posted by: فوکو را فراموش کن at August 29, 2003 5:08 PMکيانوش عزیزم! از ندیدنتان در پراگ خیلی دلتنگ شدم. دور نیست و دیر هم نیست که همدیگر را از نزدیک ببینیم. خوب است که مینویسی برای نانوشتههايی مثلِ من که حسرت فریاد به دل دارم با این همه حرف که در دهانم منجمد میشوند.
Posted by: قبلهی عالم at August 28, 2003 5:44 PMكيانوش گلم!!!نمي تونم بهت بگم كه چقدر از ديدن پيامت خوشحال شدم...
و اما اينجا...چقدر به خاك نزديكست.بيشتر از مشتي خاك نمي خواهم.
:)
Posted by: yassi at August 28, 2003 1:04 AM