August 14, 2003

بدون گذشته

حافظه ام یکدست نيست اين روزها، سبقت می گيرد از تقدير


و خلاص.

Posted by Kianusch at August 14, 2003 7:05 PM
Comments

دوست من هر که هستی با من تماس بگیر یا هم آشنا شویم

Posted by: Amin at May 19, 2004 8:49 PM

ميروي و گريه ميگيرد مرا

لحضه اي بنشين كه باران بگذرد

خسته نباشي

Posted by: reza at September 14, 2003 1:50 PM

دیر نرسیدی. شاید دوباره شروع کردم. در حافظه ات چه داری؟

Posted by: کیوان at August 27, 2003 8:56 PM

سلام
جالب بود.
اين هم از شما .
فعلا كسي حال نوشتن نداره اما من چيزي نوشتم.

Posted by: ali at August 25, 2003 1:11 AM

کاش حافظه ما هم مثل سايت داريوش بود. هر شب تولدمان يک بار، به کلی پاک می‌شد. دريغ اما اين حافظه خداوند تصوير است حتا از تقدير.

Posted by: هم‌سايه at August 24, 2003 10:20 PM

گاهی می‌دوزم تکه تکه‌های روزم را. چلواری با باريکه‌های خالی رنگ.

Posted by: کاتب کتابچه at August 16, 2003 2:51 PM

شيرين‌شکر کم‌سخن.
بگو با سنگباران خاطرات چه کنم؟ تو آيا گريزگاهي يافته اي؟ همان ترک‌هايي نبود که بر بوم‌هاي سياه‌ت تيغ زدي؟ و من نيز شايد زير سنگ و خاک بازنويسم. من هنوز زنده ام.

Posted by: ماهمنير at August 16, 2003 7:32 AM

و حافظه. استادم می‌گفت شيطان تفکر است. و من فکر می‌کنم تنها دروغی است درباره گذشته که هميشه باورش می‌کنيم.

Posted by: همسايه at August 15, 2003 12:03 PM

شما واقعا خيلي زيبا مي نويسين

Posted by: زهرا at August 15, 2003 11:04 AM

متشكرم از اينكه نوشته هاتون بيش از حد طول و تفصيل نداره! لطفا اين روال رو حفظ كنيد!

Posted by: بلک مک at August 15, 2003 10:15 AM

مطالب زيبايي در اينجا خواندم.
خوشحالم كه با وبلاگ خوبي آشنا شدم.
شاد و موفق باشيد تا بعد!

Posted by: pouyan at August 15, 2003 12:32 AM

سلام عزيزم
خواندم و شنيدم
كم و گزيده ميگويي ...
عزيزي برايم
چون ميتوني در سكوت زمزمه هارو بشنوي

Posted by: Amin at August 14, 2003 9:43 PM