August 27, 2003

کمی تا رفتن

حدود ساعت پريده رنگ روی قاعده‌ی باد بود بر بند بند تنم
جایی که درست همانجا صدای استخوان‌هایم پیش می‌رفت تا
پاره‌های تو

سطری در من به سیم آخر می‌زند.

Posted by Kianusch at 10:11 PM | Comments (12)

August 14, 2003

بدون گذشته

حافظه ام یکدست نيست اين روزها، سبقت می گيرد از تقدير


و خلاص.

Posted by Kianusch at 7:05 PM | Comments (12)

August 12, 2003

تابوت صبح

تفسير خنده، روايت خواب من در کویر مرگ بود تا تقلا


تا تو.

Posted by Kianusch at 4:30 AM | Comments (4)

August 7, 2003

خصيصه

چهره اش انتزاعی بود، تکه تکه در اضلاع باد. جز نگاهش که بلاتکليفی من بود.
و ريتم رابطه که بی سابقه از سمت سکوت بالا می رفت و عصیانی از اين همه زیر پوستم در خاطره ی او.


زنی بی قاب روی ديوار اتاق نگاهم می کند

Posted by Kianusch at 4:10 PM | Comments (4)

August 3, 2003

راهی به انزوا

حيرت می‌کنم از اين همه کوتاهی آدم‌ها، اتفاقی که افتاده چيز تازه ای نيست. از هر زاویه، ما اشباعيم از این همه که گريبانگير جماعت روشنفکر ماست.
آن چه نوشته می‌شود گلايه نيست؛ دلتنگی ایست از دوست دیرينه ام علی بابايی و دو تن ديگر سيد علی صالحی و مسعود خيام.
همین جا می خواهم از اين دوستان بپرسم به حکم کدام کلام خود را وارث دانسته‌اند و نوار ضبط شده‌ی مصاحبه‌ای که سه سال پیش جمشيد برزگر با آیدا زمان روزهای دريغ از رفتن شاملو، انجام داده است دست به دست می‌گردانند تا آن جا که در کلک با امضای مسعود خيام ثبت می‌شود، بی آنکه حتی حرمت اين وادی را نگه دارند و يکبار از او نامی ببرند و حالا هر چه علی عزيزم تلقی خودش را تکرار کند که اشتباه کردم و خنجر از پشت خوردم و یا شايد به دلداری مدام بگويد که«کاري است که شده، مهم نيست.»
التيامی نيست از اين همه سکوت و ناديده انگاری و گویی در طرز رفتارجمعی ما گاهی آنقدر فاصله می افتد که راهمان به انزوا است.

Posted by dariushm at 1:50 PM | Comments (7)

August 1, 2003

تکه های کبود

لامصب چقدر نيستی
اين را گفت و گوشی را گذاشت تا اضطراب هام سرعت بگيرند از زمان و دهان او

روز حوالی من مرد.

Posted by Kianusch at 11:54 PM | Comments (2)