حدود ساعت پريده رنگ روی قاعدهی باد بود بر بند بند تنم
جایی که درست همانجا صدای استخوانهایم پیش میرفت تا
پارههای تو
سطری در من به سیم آخر میزند.
حافظه ام یکدست نيست اين روزها، سبقت می گيرد از تقدير
و خلاص.
تفسير خنده، روايت خواب من در کویر مرگ بود تا تقلا
تا تو.
چهره اش انتزاعی بود، تکه تکه در اضلاع باد. جز نگاهش که بلاتکليفی من بود.
و ريتم رابطه که بی سابقه از سمت سکوت بالا می رفت و عصیانی از اين همه زیر پوستم در خاطره ی او.
زنی بی قاب روی ديوار اتاق نگاهم می کند
حيرت میکنم از اين همه کوتاهی آدمها، اتفاقی که افتاده چيز تازه ای نيست. از هر زاویه، ما اشباعيم از این همه که گريبانگير جماعت روشنفکر ماست.
آن چه نوشته میشود گلايه نيست؛ دلتنگی ایست از دوست دیرينه ام علی بابايی و دو تن ديگر سيد علی صالحی و مسعود خيام.
همین جا می خواهم از اين دوستان بپرسم به حکم کدام کلام خود را وارث دانستهاند و نوار ضبط شدهی مصاحبهای که سه سال پیش جمشيد برزگر با آیدا زمان روزهای دريغ از رفتن شاملو، انجام داده است دست به دست میگردانند تا آن جا که در کلک با امضای مسعود خيام ثبت میشود، بی آنکه حتی حرمت اين وادی را نگه دارند و يکبار از او نامی ببرند و حالا هر چه علی عزيزم تلقی خودش را تکرار کند که اشتباه کردم و خنجر از پشت خوردم و یا شايد به دلداری مدام بگويد که«کاري است که شده، مهم نيست.»
التيامی نيست از اين همه سکوت و ناديده انگاری و گویی در طرز رفتارجمعی ما گاهی آنقدر فاصله می افتد که راهمان به انزوا است.
لامصب چقدر نيستی
اين را گفت و گوشی را گذاشت تا اضطراب هام سرعت بگيرند از زمان و دهان او
روز حوالی من مرد.