July 28, 2003

عدم قطعيت

هنوز اول ترديد است
و اين مثل همیشه چيزی از خودش را بر من حمل می کند
برايم صبر کن

Posted by Kianusch at July 28, 2003 5:48 PM
Comments

شايد تب عشقى كه شنيديم ؛ همين است
وقتى كه به شك مى رسى آغاز يقين است

اين زمزمه اى بود كه تلقين كنم آرى :
عشق است ؛ همين است ، همين است ، همين است ...

Posted by: Hamid at July 30, 2003 5:39 PM

خانهُ نو گلباران بادا...
دست خالي آمدم اما مهربان همسايه خبر اگر كرده بودي بر اين خاك گلابي يا آبي يا كه اشك شوري مي افشانديم در اين تيره روزهاي تلخ...
حالا هم تو كه باشي و بنويسي بوي خاك خيس مي آيد و لب هاي بي رنگ به خنده باز مي شود حتي اگر دمي بيش نباشد.
با مهر و بوسه
همسايه ات

Posted by: قاصدك at July 30, 2003 1:36 PM

سلام
خوشا آمدن!
خوشا آمدن و ديگر هيچ!
نگرانی‌ها هميشه هستند، خوشا هستنی هميشه‌گی با همهء نگرانی‌ها

Posted by: شهاب at July 30, 2003 6:49 AM

همیشه در آغازیم و آغاز همیشه آغاز تردیدهاست. و اگر نبود تردید این قدر تازه نمی‌شدیم با شنیدن بويی از خاک... بی‌اندازه نمی‌شدیم... آغاز نمی‌شدیم...

Posted by: مهدی at July 29, 2003 9:20 PM

بابا بجنب ديگه ... مگه مي خواي درباره تقدم و تاخر وجود و ماهيت انسان تصميم بگيري ؟ وبلاگ نويسي اونقدرام مقوله پيچيده اي نيست ...

Posted by: کيوان at July 29, 2003 2:42 PM

كيانوش عزيز:
پيوستنت به حلقه ملكوت و ديدارت در پراگ بسيار خوشحالم كرد....جايتان اينجا خيلي خالي است.ما منتظر ديدار دوباره تان هستيم.

Posted by: فرين at July 29, 2003 12:57 PM

صبوري را با كدامين سلام صله خواهي داد؟
اگر رو به آنسو كه من مي آيم نمانده باشي ، صبوري را چگونه خوابش كنم؟
ترديد و صبر و سرگشتگي و هراس در انبان فرداهاست ..بانو ! از ديروز مه گرفته چه به ياد داري؟ چه به يادت هنوز مانده .. مانده هنوز ....؟
آوازي بساز تا لا لايي خواب صبوري كنيم اش
آرام آرام روزها كوتاه ميشوند...بايد فكر شبان بلند بود و صداي پاهاي آشنا در انحناي كوچه و روياي دستي كه كوبه را بر دروازه ميكوبد
بلند
اهنگين
و رمز الود....

بانوي تيغهاي بي نيام..خانه نوي شما هم مبارك.

Posted by: ادريس يحيي at July 28, 2003 11:04 PM