هنوز اول ترديد است
و اين مثل همیشه چيزی از خودش را بر من حمل می کند
برايم صبر کن
شايد تب عشقى كه شنيديم ؛ همين است
وقتى كه به شك مى رسى آغاز يقين است
اين زمزمه اى بود كه تلقين كنم آرى :
عشق است ؛ همين است ، همين است ، همين است ...
خانهُ نو گلباران بادا...
دست خالي آمدم اما مهربان همسايه خبر اگر كرده بودي بر اين خاك گلابي يا آبي يا كه اشك شوري مي افشانديم در اين تيره روزهاي تلخ...
حالا هم تو كه باشي و بنويسي بوي خاك خيس مي آيد و لب هاي بي رنگ به خنده باز مي شود حتي اگر دمي بيش نباشد.
با مهر و بوسه
همسايه ات
سلام
خوشا آمدن!
خوشا آمدن و ديگر هيچ!
نگرانیها هميشه هستند، خوشا هستنی هميشهگی با همهء نگرانیها
همیشه در آغازیم و آغاز همیشه آغاز تردیدهاست. و اگر نبود تردید این قدر تازه نمیشدیم با شنیدن بويی از خاک... بیاندازه نمیشدیم... آغاز نمیشدیم...
Posted by: مهدی at July 29, 2003 9:20 PMبابا بجنب ديگه ... مگه مي خواي درباره تقدم و تاخر وجود و ماهيت انسان تصميم بگيري ؟ وبلاگ نويسي اونقدرام مقوله پيچيده اي نيست ...
Posted by: کيوان at July 29, 2003 2:42 PMكيانوش عزيز:
پيوستنت به حلقه ملكوت و ديدارت در پراگ بسيار خوشحالم كرد....جايتان اينجا خيلي خالي است.ما منتظر ديدار دوباره تان هستيم.
صبوري را با كدامين سلام صله خواهي داد؟
اگر رو به آنسو كه من مي آيم نمانده باشي ، صبوري را چگونه خوابش كنم؟
ترديد و صبر و سرگشتگي و هراس در انبان فرداهاست ..بانو ! از ديروز مه گرفته چه به ياد داري؟ چه به يادت هنوز مانده .. مانده هنوز ....؟
آوازي بساز تا لا لايي خواب صبوري كنيم اش
آرام آرام روزها كوتاه ميشوند...بايد فكر شبان بلند بود و صداي پاهاي آشنا در انحناي كوچه و روياي دستي كه كوبه را بر دروازه ميكوبد
بلند
اهنگين
و رمز الود....
بانوي تيغهاي بي نيام..خانه نوي شما هم مبارك.
Posted by: ادريس يحيي at July 28, 2003 11:04 PM