گفت: چقدر دیر بود
در جهانی که ما امشب به هم نمی رسیم
و صبح که کنار من مرده بود
خواب می دید
انگشتهای تو را .
ديگر چه با ید گفت !
تقدیم بر شما که بدینجا سری زدی
ای هموطن ای لاجرم با من
همجرم و هم زنجیر
در زمان تاریخ
اکنون که ما یک بار دیگر
با ذهن نابینای خود
در پیش پامان چاه کنیم
و انگاه با چشمان بینا
خود را به قهر ان فکندیم
دیگر چرا
یک بار دیگر شکوه از تقدیر داریم !
.... کیانوش587 ادامه دارد..
سلام به ماه بيدار
سلامم كيانوش عزيز / تو روزگار گلي كه گشته خوار ميداني ؟
Posted by: جوان at February 3, 2004 11:25 AMdehgani.persianblog.com
سر بزنيد لطفا
با سپاس محمود دهقاني
كيا نوش - عزيزم - هم سخت گرفتارم و هم اين اينترنت لعنتي اينجا بازي دارد . خيلي وقت ها نمي شود بازش كرد. آنقدر كه نمي شود حتي گاهي ميل بزنم . دلم همچنان برات تنگ است . مي بوسمت هزار بار
Posted by: mahin at February 2, 2004 10:04 PMفغان ! که سرگذشت ما
سرود بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه ی روسبیان
باز می آمدند .
دوست عزیز نظرتو برای مقاله ی جدیدم میخوام بدونم و همین طور بلاگم.
Posted by: هزار حرف نگفته at February 1, 2004 01:22 AMنمي نويسي؟ من دل تنگ آن حس غريب از خواندن توام كه هيچ ندانستم چه حسي است در من.
Posted by: Toranj at January 31, 2004 04:20 PMبه فضای پشت سرت خیره شده ام . تو را می خوانم . بیا مرا بنویس !
Posted by: مرتضی نادری دره شوری at January 31, 2004 09:17 AMدر این صف همچنان عمر می بازیم و نوبتمان هیچگاه نمی رسد .
Posted by: باران پائیز at January 30, 2004 01:09 PMسلام
خوب است . زیبا و دوست داشتنی
من هم گویه هایی دارم . دلم میخواهد حرف مرا نیز بشنوی یا بهتر است بگویم ببینی . اردتمند شما دوست گرام
گل من، پرنده اي باش و به باغ باد بگذر.
مه من، شکوفه اي باش و به دشت آب بنشين.
گل باغ آشنايي، گل من، کجا شکفتي؟
که نه سرو مي شناسد، نه چمن سراغ دارد.
نه کبوتري که پيغام تو آورد به بامي
نه به دست مست بادي گل آتشين جامي
نه بنفشه يي نه بويي، نه نسيم گفت و گويي
نه کبوتران پيغام، نه باغهاي روشن....
سلام ... شعرتون زيبا بود .. از وبلاگ زلال پرست به اينجا اومدم ... خوشحالم با شما اشنا شدم ... موفق باشيد .
Posted by: shekoofeh yas at January 25, 2004 09:34 PMخيلی عجيبه،هيچ وقت نتونستم بفهمم که چه حسی از خوندن اين نوشته ها به من دست می ده ؟
Posted by: دريارونده at January 25, 2004 08:54 AMبرای نجات ایران انتخابات دوره هفتم را تحریم کنیم
http://home.c2i.net/hasanagha/tahrim
لذت بردم به من سر بزن .
تا آخر ابی ها منتظرت خواهم ماند
http://alinonline.blogspot.com
گفتم چقدر زود بود
در خانه ای که ما را صبح از هم برد
و شب که در من زخم می زد
بر خواب انگشتان
نمک بود
آهنگ اينجا آدم رو مجذوب خودش مي كنه
Posted by: سارا at January 19, 2004 12:00 PMاميدوارم که کار نمايشگاهت خوب پيش رفته باشد. میدانی که من چقدر شيفته تکه تکه کلمهها و نقاشیهايت هستم. دريغ و حسرت بسيار بر خودم که نتوانستم در نمايشگاه باشم. حالا نوبت شماست؛ گرچه خانه ما خالی از نقش و شعر است.
Posted by: کاتب کتابچه at January 18, 2004 04:45 PMكيانوش نازنين تبريك براي نمايشگاه
كاش بودم . دسته گلي زيبا از طرف من بگير و در پاي تابلوهات بذار. ممنون
صبح مرده به بهاي سر انگشتي
Posted by: Toranj at January 15, 2004 09:59 PMسلام.....وقتی خبرم کردند که بيا بندرعباس، گفتم که بی خيال من بشوند که چند سالی است خودم را غدغن کرده ام که جايی بروم و کسان ديگری را با انگشت نشان دادم که اين ها می توانند نماينده اين نسل باشند و بيايند و خوب حرف بزنند، اما و اگر که آوردند گمانم برد که با يک تير ، دارند دو نشان می زنند: حسن محمودی، داستان نويس و خبرنگار شرق، هوشيار انصاری فر، منتقد و سردبير کتاب سه هفته و يوسف عليخانی، داستان نويس و خبرنگار روزنامه جام جم.
می خواستند کسانی باشند که بعد هم خبررسانی بکنند.
در هرحال ميزگرد انصاری فر و محمودی و من و بعد که محمدحسن مرتجا هم به ما اضافه شد، درباره نسل جديد نويسندگان بود. بحث حسن محمودی را با عنوان گريز احتمالا در آدم و حوا بايد خوانده باشيد، صحبت هوشيار انصاری فر را هم من به زودی تایپ ميکنم و در همين وبلاگ خواهيد خواندش. حرف های من هم که خيلی طولانی شد، گزارشی است از فعاليت های جانبی اين نسل در کنار نوشتن به منظور معرفی خود. پس بخوانيد:
گزارشی از نسل جديد نويسندگان-
نسل افسار گسيخته
........
گاهي هم مي شود نبض رويش را در برهوت معرفت پيدا كرد...
خاك مرده بي نم باران تا ابد خواب مي بيند...
بر خيز تا با نفسي بيدارش كني...
خواستم چيزي براي نقاشي صفحه پيش بنويسم اما ترديد مجالي براي نوشتنم نگذارد...
ليك سخن هماني بود كه گفته آمد...
عالي. باريس هم به يادت هستم. كي مي آيي؟
Posted by: masiha at January 14, 2004 12:18 PMسلام باز هم مثل همیشه زیبا
بود من احساس می کنم در تولد هر شعرت حیاتی دوباره می گیری این طور نیست؟
امیدوارم موفق باشی
زيبا بود. "تكه تكه هاي من" اما وحشتناك زيبا بود.
Posted by: ماه مي at January 13, 2004 01:01 PMحذف فوقالعاده است، كاش تصويري تلفيقي در بند اول ميگذاشتي. منتظر زنگت هستم.
Posted by: افشين at January 13, 2004 08:49 AMسر زدم
Posted by: سیاهکل at January 12, 2004 08:00 PMبه فضای پشت سرت خیره شده ام ... مرا بخوان !
Posted by: مرتضی نادری دره شوری at January 12, 2004 09:49 AMاي بابا...هميشه ديره!!
Posted by: matin at January 12, 2004 05:50 AM