August 03, 2003

راهی به انزوا

حيرت می‌کنم از اين همه کوتاهی آدم‌ها، اتفاقی که افتاده چيز تازه ای نيست. از هر زاویه، ما اشباعيم از این همه که گريبانگير جماعت روشنفکر ماست.
آن چه نوشته می‌شود گلايه نيست؛ دلتنگی ایست از دوست دیرينه ام علی بابايی و دو تن ديگر سيد علی صالحی و مسعود خيام.
همین جا می خواهم از اين دوستان بپرسم به حکم کدام کلام خود را وارث دانسته‌اند و نوار ضبط شده‌ی مصاحبه‌ای که سه سال پیش جمشيد برزگر با آیدا زمان روزهای دريغ از رفتن شاملو، انجام داده است دست به دست می‌گردانند تا آن جا که در کلک با امضای مسعود خيام ثبت می‌شود، بی آنکه حتی حرمت اين وادی را نگه دارند و يکبار از او نامی ببرند و حالا هر چه علی عزيزم تلقی خودش را تکرار کند که اشتباه کردم و خنجر از پشت خوردم و یا شايد به دلداری مدام بگويد که«کاري است که شده، مهم نيست.»
التيامی نيست از اين همه سکوت و ناديده انگاری و گویی در طرز رفتارجمعی ما گاهی آنقدر فاصله می افتد که راهمان به انزوا است.

Posted by Kianusch at August 3, 2003 07:32 PM
Comments

آقای صالحی عزيزم
هر چه بود، دو باره پافشاری می کنم فقط دلتنگی بود و همين.
و در دلتنگی همیشه صدای دوست داشتن جاریست.
حالا تمام شد برای من و تاسفم از انجاست که چرا خانه نبودم و صدايتان به من نرسيد. دوستتان دارم و روی ماهتان را می بوسم. خودم زنگ میزنم.
با مهر کيانوش

Posted by: زنی به طعم خاک at August 7, 2003 09:20 AM

چه ملکوتانه مينويسند اين ملکوتيان ! و ما زمينيان انگشت بر دهان !

Posted by: فرهنگ at August 5, 2003 09:11 PM

سلام قشنگه
امان از اين همه و آن همه دلتنگي و گلايه. نه از غريبه. که از آشناهاي دوست.
کيانوشم. باز برايت نوشتم. منتظر نظرت هستم. بفرما يك چاي تلخ.

Posted by: ماهمنير at August 5, 2003 06:05 PM

فال زدم، ببين چه آمد:
درين صوفي وشان دردي نديدم
كه صافي باد عيش درد نوشان

Posted by: geranaz at August 5, 2003 03:46 PM

من شرمنده! فقط همين!

Posted by: saeid khayam at August 5, 2003 03:40 PM

كيانوش عزيز،
نمي شناسمت ولي آشنايي.
كم مي نويسي ولي در همين چند جمله اي كه نوشته اي، احساس غريبي وادارم مي كنه كه هر روز بدون سر زدن به اينجا نرم خونه.

شاد باشي

Posted by: سپيده at August 5, 2003 01:12 PM

كيانوش عزيزم مگر نمي داني كه روزگار غريبي است نازنين . آدم ها فقط به درد سو ’ استفاده كردن مي خورند . وقتي جلوي چشمشان هستي اينست واي به وقتي كه نباشي . عزيزم دلم برايت _زني كه هنوز بوي قهوه خوردن با تو را با خاك مزه مزه ميكنم - تنگ است . خوب شد وبلاك زدي لااقل گاهي ازت خبر داشته باشيم . نقاشي هات كه ميل زده بودي عالي بود . جام خالي .
دوستت دارم.
مهين

Posted by: mahin at August 4, 2003 08:58 PM
Post a comment









Remember personal info?