لامصب چقدر نيستی
اين را گفت و گوشی را گذاشت تا اضطراب هام سرعت بگيرند از زمان و دهان او
روز حوالی من مرد.
به به به! بس سرت گرم وبلاگه كه خبري ازت نيست! سيگار كه مي كشي، سينما هم برو ديگه!!
Posted by: geranaz at August 3, 2003 03:09 PMاز راه که رسيد سراغ مرا گرفت. گفت خوبی؟
گوشی را برداشتم و گفتم که روز را از زير آوار در آوردی.
خورشيد با آمدنش زنده شد.
Posted by: قبلهی عالم at August 2, 2003 08:53 AM