August 01, 2003

تکه های کبود

لامصب چقدر نيستی
اين را گفت و گوشی را گذاشت تا اضطراب هام سرعت بگيرند از زمان و دهان او

روز حوالی من مرد.

Posted by Kianusch at August 1, 2003 11:54 PM
Comments

به به به! بس سرت گرم وبلاگه كه خبري ازت نيست! سيگار كه مي كشي، سينما هم برو ديگه!!

Posted by: geranaz at August 3, 2003 03:09 PM

از راه که رسيد سراغ مرا گرفت. گفت خوبی؟

گوشی را برداشتم و گفتم که روز را از زير آوار در آوردی.

خورشيد با آمدنش زنده شد.

Posted by: قبله‌ی عالم at August 2, 2003 08:53 AM