July 31, 2003

نیمه ی مکث های من

سالهاست که دغدغه ی اصليم رنگ است وخراش . از کلمه فاصله گرفته ام و برایم رفتاری از سوء تفاهم را تداعی می کند. شبيه همين سکوت که سالهاست مرا پس زده و فکر می کنم برای من که هميشه حرف های فروخورده شکلی از عطش می گيرد کلام مصادف می شود با رقيق شدن چيزی در تنم و باز هم فرو رفتن
از جنس گفتگو.

Posted by Kianusch at July 31, 2003 04:54 PM
Comments

و من سِفرِ خروج را خواهم نوشت، ولو با زبان شعر! ولو باز مسيحا صدای‌اش بلند شود که تو هميشه به شعر آويخته‌ای. من از تمام رگ‌هايم شعر بيرون می‌زند. شاعرِ رنگ‌ها بودن هم کاری است. رنگ‌ها را مزه کردن، خاک را رنگ آلود کردن و زن را خاک آلود. نمی‌دانم. زن‌های من همه از خاک‌اند و همه آب و رنگ دارند. ببخشيد زن‌ها نه، زن! زن برای من شعر است. اميدوارم اين شعرها هيچ وقت برای هيچ کس تبديل به مرثيه نشوند. بگذار هميشه غزل باشند و دلنشين.

Posted by: داريوش at August 1, 2003 03:50 AM

کلمه‌ها برای تفاهم خلق نشده‌اند. اصلاً چه چیز در کار تفاهم است؟ حتا تجريدی‌ترين هنرها مگر سوء تفاهم‌های عميق نمی‌آفرينند؟ اصلاً می‌آيند تا «تفاهم»ها را برهم زنند. درباره کلمه سخت نگيريم. شايد جست‌وجوی آن تنزه، در رنگ و صدا هم از بنياد، توهمی بيش نباشد. با کلمه راحت بنشين! شايد اين اثر سال‌ها شعرگويی است که آدم را با کلمه غريبه می‌کند، به غربت کلمه تبعيد می‌کند. راه خروج را بلدی؟ از کلمه به کلمه آويختن؟
نمی‌دانم. فقط بنويس.

Posted by: مسيحا at July 31, 2003 06:04 PM

کيانوش قشنگم، هميشه گزيده گفته اي و در. راستي چه گونه به اين زيور آراسته شدي؟ اي بسيار که کوشيد ه ام خاموش باشم. آتش گرفتم. نتوانستم. هر بار سرريز شده ام. چه بي تابي هايي در برابرت شد! مرا ببخش.

Posted by: ماهمنير at July 31, 2003 05:59 PM